قالب وردپرس
خانه / ششم ابتدایی / فارسی / هفت خان (خوان) رستم

هفت خان (خوان) رستم

« به نام مهربان ترین »

هفت خان رستم

هفت خوان رستم

هفتخان رستم شامل نبردهایی می‌شود که رستم برای نجات کیکاووس، شاه ایران، که اسیر دیو سپید بود، انجام داد. درآغاز حکومت کیکاووس، دیوها به فرماندهی دیو سپید در سرزمین مازندران مقیم بودند. کیکاووس با سپاهی به آنجا حمله‌ور شده امّا شکست می‌خورد… .

ادامه ی این داستان را می توانید به شکل های گوناگونی که در زیر عنوان شده است دنبال کنید.

  • خلاصه ی هفت خوان رستم

  • داستان هفت خان رستم

  • اشعار کامل هفت خوان رستم

  • اشعار مربوط به هفت خوان رستم در شاهنامه

  • فیلم کودکانه هفت خوان رستم

  • انیمیشن هفت خوان رستم

  • کتاب صوتی هفت خوان رستم

  • پاورپوینت هفت خوان رستم

  • اسلایدهای آموزشی هفت خان رستم

  • فایل pdf هفت خان رستم

  • کتاب خلاصه ی هفت خان رستم

 برای دسترسی به مطالب تب های مختلف را انتخاب کنید 

  • خلاصه داستان
  • شعر کامل
  • فیلم و صوت
  • پاور و pdf

خلاصه ی داستان هفت خوان رستم

حمله کیکاووس

کیکاووس در اقدامی جسورانه با لشکری به سمت مازندران عازم شد تا دیو سپید را از میان بر دارد امّا او از دیو سپید شکست خورد. دیو سپید چشم آن‌ها را نابینا کرد و آن‌ها را در سیاه‌چاله‌ای تاریک و وحشتناک زندانی نمود کیکاووس مخفیانه قاصدی نزد زال فرستاد و از او خواست تا رستم را به کمک آن‌ها بفرستد. زال ماجرا را با رستم در میان گذاشت. رستم چنین جواب داد: ای پدر ، من به کمک آنها می روم امیدوارم بتوانم کیکاووس را آزاد کنم. رستم تنها با رخش، بسوی مازندران روانه می‌شود، تمام روز را تاخت تا به دشت پهناوری رسید.

خان اول: نبرد رخش با شیر

رستم راه دو روزه را در یک روزه پیمود؛ به همین دلیل گرسنه شد و خواست تا استراحت کند. ناگهان دشتی پر از گورخر پدیدار شد. رستم با رخش به سمت آن‌ها رفت و کمند انداخت و گوری را شکار کرد. آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و خورد. آن‌گاه افسار رخش را باز کرد و او را برای چرا رها کرد و خود در نیستانی بستر خواب ساخت به خواب رفت.

اما آن نیستان بیشه‌ی شیری بود که در نیمه‌های شب آن شیر به لانه‌اش بازمی‌گشت. هنگامی که رستم در خواب عمیق فرو رفته بود شیر به رخش حمله کرد و رخش خروشید سُم‌هایش را بر سر شیر کوبید و دندان بر پشت شیر فرو برد و آن‌قدر شیر را به زمین زد تا جان بداد. وقتی رستم از خواب بیدار شد، دید شیر از پای درآمده گفت: « ای رخش ناهوشیار! که گفت که تو با شیر کارزار کنی؟ اگر بدست شیر کشته میشدی من این خئود و کمند و کمان و گرز و تیغ و ببر بیان را چگونه پیاده به مازندران میکشیدم؟»

این را گفت و دوباره خوابید.

خان دوم: گذر از بیابان خشک

پس از گذشتن از خان اول، با طلوع خورشید، رستم از خواب بیدار شد و تن رخش را تیمار کرد و زین کرد و به‌راه افتاد. بیابانی بی‌آب و علف و سوزان در پیش بود گرما چنان بود که اگر مرغ از آن‌جا گذر می‌کرد در هوا بریان میشد. زبان رستم از شدت تشنگی زخمی شده و رخش نیز دیگر نایی نداشت. رستم از رخش پیاده شد زوبین بدست، از شدت تشنگی، تلو تلو حرکت می‌کرد. بیابان دراز و گرما شدید و چاره ناپیدا بود. رستم پهلوان از شدت تشنگی به ستوه آمده دست به آسمان برد و گفت: « ای داور داروگر! رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد. من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان مزدیسنا هستند. من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاور، امیدم را باز مگردان و رنج مرا زائل نگردان، مرا دستگیر باش و دل زال پیر را بر من مسوزان.»

همچنان می‌رفت و با خدا در نیایش بود؛ اما روزنه‌ی امیدی پدیدار نبود هرلحظه توانش کمتر میشد. مرگ را در نظر مجسّم می‌کرد و می‌گفت: « اگر کارم با لشکری می‌افتاد شیروار به پیکار آنان در می‌امدم و به یک حمله آنان را نابود می‌ساختم. اگر کوه پیش می‌آمد به گرز گران کوه را فرو کوفته و پست می‌کردم و اگر رود جیحون بر من می‌غرید به نیروی خدادادی در خاکش فرو می‌بردم. ولی با راه دراز و بی‌آب و علف و گرما سوزان، دلیری و مردی را چه سود مرگی را که چنین روی آرد چه چاره میتوان کرد؟»

در این رویاء بود که تن پیلوارش سست شد و ناتوان بر خاک تفتدیده افتاد. همانگاه میشی از کنار او گذشت. از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و اندیشید که میش باید آبشخوری در این بیابان داشته باشد. دوباره نیروی خود را جزم کرد و بلند شد در پی میش به راه افتاد. میش وی را به آبشخوری رهنمون ساخت و از مرگ حتمی نجات یافت. رستم دانست که این کمک از سوی خداست. او از آب نوشید و سیراب شد. آن‌گاه زین از رخش جدا کرد و او را در آب چشمه شست و تیمار کرد و سپس در پی خورش به شکار گور رفت. گوری را شکار کرد و بریان ساخت و بخورد و آماده‌ی خواب شد. پیش از خواب رو بر رخش کرد و گفت : «مبادا تا من خفته‌ام با موجودی بستیزی یا شیر و پلنگ پیکار کنی. اگر دشمن پیش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.»

خان سوم: کشتن اژدها

رخش تا گرگ و میش هوا به چرا مشغول بود. اما مکانی که رستم در آنجا خوابیده بود لانه اژدهایی بود که از ترس آن هیچ جنبنده‌ای یارای گذشتن از آن دشت را نداشت. وقتی اژدها به خانهٔ خود بازگشت، رستم را در خواب و رخش را در چرا دید و به سوی رخش حمله‌ور شد.

رخش بیدرنگ به بالین رستم شتافت و سم خود را بر زمین کوبید شیهه کشید. رستم از خواب گران بیدار شد آماده نبرد شد امّا چیزی نیافت کمی از رفتار رخش آزرده گشت. اژدها ناگهان ناپدید شده بود رستم به بیابان نظر کرد و چیزی ندید. به رخش خروشید که چرا بیهوده او را از خواب بیدار کرده است و دوباره سر بر بالین گذاشت و خوابید. اژدها دوباره از تاریکی بیرون جهید. رخش باز به سوی رستم تاخت و سم خود را بر خاک کوبید و گرد و خاک کرد. رستم بیدار شد و بر بیابان نگاه کرد و باز چیزی ندید. دژم شد و به رخش گفت: « در این شب تیره اندیشهٔ خواب نداری و مرا نیز بیدار می‌خواهی؟ اگر این بار مرا از خواب بازداری سرت را به شمشیر از تن جدا خواهم کرد و خود پیاده به مازندران روانه خواهم شد. گفته بودم اگر دشمنی پدید آمد با او مستیز و آن را به من واگذار، نگفتم مرا بیخواب کن. زنهار تا دیگر مرا از خواب بر نیانگیزی.»

سومین بار اژدها پدیدار شد که از نفسش آتش فرو می‌ریخت. رخش از چراگاه بیرون دوید اما نمی‌دانست چه‌کار کند چون اژدها زورمند بود و رستم خشمگین. چاره‌ای نداشت به بالین رستم دوید و خروشید و جوشید و زمین را به سم چاک کرد. رستم از خواب گران برجست و با رخش برآشفت. اما این بار اژدها نتوانست گردد و رستم در تاریکی شبهه او را دید. تیغ از نیام کشید به سوی اژدها آمد و گفت: «نامت چیست که اکنون زندگانی بر تو سر آمد. می‌خواهم که بی‌نام بدست من کشته نگردی.»

اژدها غرید و گفت: عقاب را یارای پریدن بر این دشت نیست و ستاره این زمین را به خواب نمی‌بیند. تو جان به دست مرگ سپردی که پا در این دشت گذاشتی. نامت چیست؟ جای آن است که مادر بر تو بگرید.

رستم گفت: من رستم‌دستان از خاندان نیرم هستم و به تنهایی لشکری را حریفم. باش تا دستبرد مردان را ببینی. این را گفت و به اژدها حمله کرد. اژدها زورمند بود و چنان با رستم گلاویز شد که گویی پیروز خواهد شد. رخش چون چنین دید ناگاه برجست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شیر از هم بدرید. رستم از کار رخش خیره ماند. تیغ برکشید و سر از تن اژدها جدا کرد. رودی از خون بر زمین جاری شد و تن اژدها چون لخت کوهی بیجان بر زمین ماند. رستم خدا را یاد کرد و سپاس گفت. در آب سر و تن را بشست، سوار رخش شد و به راه افتاد.

خان چهارم: زن جادوگر

رستم شاد و پویا راه دراز را می‌پیمود تا به چشمه‌ساری پر گل و سبزه رسید. سفره‌ای آراسته در کنار چشمه دید که بره‌های بریان‌ شده و دیگر خورش‌ها بر سُفره بود. جامی زرین پر از می نیز کنار سفره خودنمایی می‌نمود. رستم خوشحال و بی‌خبر از همه جا خواست سورچرانی کند امّا آن سفره، تلهٔ اهریمن بود. رستم پیاده شد و بر سفره نشست، جام را نوشید و تنبور را برداشت و ترانه‌ای فرح‌بخش در وصف حال خویش خواند و تنبور را نواخت :

که آواره بد نشان رستم است              که از روز شادیش بهره غم است

همه جای جنگست میدان اوی             بیابان و کوهست بستان اوی

همه جنگ با شیر و نر اژدهاست                   کجا اژدها از کفش نا رهاست

می و جام و بویا گل و میگسار                      نکردست بخشش ورا کردگار

همیشه به جنگ نهنگ اندرست                      دگر با پلنگان به جنگ اندرست

آواز رستم به گوش پیرزن جادوگر رسید. پیرزن خویش را بزک کرد و سر سفره آمد، دستور کشتن رستم را داشت. او که یک خر درنده هم داشت. بیدرنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی درآورد و نزد رستم آمد. رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین گفت و خداوند را به سپاس گفت. چون رستم نام خدا را بر زبان آورد، ناگهان چهرهٔ جادوگر تغییر یافت و سیمای شیطانی‌اش آشکار شد. رستم به او نگاه کرد و دریافت که او جادوگر است. پیرزن خواست که فرار کند اما رستم کمند انداخت و سر او را به بند آورد. دید گنده پیری پر نیرنگ است. خنجر از کمر کشید او را دو نیمه کرد.

بینداخت چون باد، خَمّ کمند                سر جادو آورد ناگه به بند

میانش به خنجر به دو نیم کرد                       دل جادوان زو پر از بیم کرد

رستم پس از مدتی، به سرزمینی تاریک و وحشتناک رسید؛ به‌طوری‌که چشمان او دیگر جایی را نمی‌دید. او راه خود را گم کرد. در این لحظه فکری به خاطرش رسید. افسار رخش را رها کرد. رخش با هوشیاری، آرام آرام راه را پیدا کرد. کم‌کم هوا روشن شد و رستم به سرزمین سرسبز و زیبایی رسید، که آن‌جا مازندران بود.

خان پنجم: جنگ با اولاد مرزبان

در این خان، رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمن‌زاری به چرا مشغول شد. دشت‌بان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربه‌ای به وی وارد کرد.

چو در سبزه دید اسب را دشت‌بان                   گشاده زبان شد، دمان، آن زمان

سوی رخش و رستم بنهاده روی                    یکی چوب زد گرم بر پای اوی

رستم از خواب برخاست و گوش‌های دشت‌بان را کنده و کف دستش نهاد. دشت‌بان به مرزبان منطقه که اولاد نام داشت عارض شد. اولاد با تنی چند از سپاهیانش به نزد رستم شتافت تا او را تأدیب نماید امّا رستم ایشان را تنبیه کرده اولاد را با کمند به دام انداخت بلد راه خویش کرد. اولاد که خود را اسیر رستم دید، به او گفت: ای پهلوان! مرا نکش، هر خدمتی از دستم بر آید کوتاهی نخواهم کرد، رستم به او گفت که اگر محل دیو سپید را نشانم دهی، تو را شاه مازندران خواهم کرد در غیر این صورت، تو را خواهم کشت. اولاد پیشاپیش رخش به راه افتاد تا به مکان دیو سپید رسیدند.

خان ششم: جنگ با ارژنگ دیو

رستم و اولاد به کوه اسپروز یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، رسیدند؛ چون تاریکی شب سر رسید از جانب شهر مازندران خروشی برآمد و به هر گوشه شهر شمع و آتشی افروخته شد. رستم از اولاد پرسید: آنجا که از چپ و راست آتش افروخته شد کجاست؟ اولاد گفت: آنجا آغاز کشور مازندران است و دیوهای نگهبان در آن جای دارند و آنجا که درختی سر به آسمان کشیده خیمه‌‌ٔ ارژنگ‌دیو است که هر از گاهی فریاد برمی‌آورد. رستم شب را خوابید و صبح روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت. رستم با حمله‌ای برق‌آسا سر ارژنگ‌دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ‌دیو نیز از ترس پراکنده شدند.

چو رستم بدیدش برانگیخت اسب                    بیامد بر وی چو آذرگشسب

سر و گوش بگرفت و یالش دلیر                    سر از تن بکندش به کردار شیر

پر از خون سر دیو کنده ز تن                        بینداخت زان سو که بود انجمن

سپس رستم و اولاد به سمت محلی رفتند که نگهداری کاووس و سپاهیانش بود و آنان را از بند رها ساختند. کاووس رستم را به محل دیو سپید رهنمون ساخت و رستم با اولاد به سمت غاری که محل زندگی دیوسپید به راه افتادند دیو را هلاک نموده باز گشتند.

خان هفتم: جنگ با دیو سپید

در خان آخر، رستم و اولاد به هفت کوه که غار محل زندگی دیوسفید در آن قرار داشت، رسیدند. شب را در حوالی آنجا سپری کردند. صبح روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به نگهبانان غار حمله‌ور شد و آنان را از بین برد. وی سپس وارد غار تاریک بی‌بن شد. در غار با دیوسپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود.

به رنگ شبه روی و چون شیر موی               جهان پر ز پهنای و باﻻی اوی

به غار اندرون دید رفته به خواب                   به کشتن نکرد هیچ رستم شتاب

دیوسفید مسلح به سنگ آسیاب، کلاهخئود و زره‌آهنی به جنگ رستم شتافت رستم یک پای او را از ران جدا ساخت. دیو با همان حال با رستم در گلاویز بود و نبردی طولانی میان آندو صورت گرفت که گاه رستم و گاه دیو بر یکدیگر چیره می‌گشتند. در پایان، رستم با خنجر دل دیو را شکافت و جگر او را برای مداوای چشمان کم سو شدهٔ کیکاووس درآورد.

بزد دست و بر داشتش نرّه شیر                      به گردن بر آورد و افکند زیر

فرو برد خنجر دلش بر درید             جگرش از تن تیره بیرون کشید

همه غار یکسر پر از کشته بود                      جهان همچو دریای خون گشته بود

دیوان کوچک با مشاهدهٔ صحنه فرار را بر قرار ترجیح دادند. جگر دیوسفید را رستم نزد کاووس نابینا آورد و قطره‌ای از خون جگر به چشمان کاووی چکاند و نور به دیدگان وی بازگشت. سپاهیان ایران نیز همگی بینایی خود را باز یافتند و به جشن و پایکوبی مشغول شدند.

اشعار کامل هفت خان رستم در شاهنامه

 

خوان نخست جنگ رخش با شیرى

خوان نخست جنگ رخش با شیرى

 

۱۱۵۸ برون آمد آن پهلو ، از نیمروز ؛ همی رفت ،شادان رخ و دلفروز.
  دو روزه به یک روز بگذاشتی ؛ شبِ تیره را روز پنداشتی .
۱۱۶۰ بر این سان، همی رخشِ پوینده راه شتابنده روز و شبانِ سیاه.
  تنش چون خورش خواست، بر پشت بور، یکی دشت پیش آمدش، پر ز گور .
  یکی رخش را تیز بنمود ران ؛ سبک شد عِنان و رِکیبش گران .
  کمند و تگِ رخش و رستم سوار ! نیابد از او دام و دد زینهار .
  کمندِ کَیانی بیانداخت شیر؛ به حلقه در آورد گورِ دلیر.
۱۱۶۵ ز پیکانِ تیر آتشی برفروخت ؛ بر او،خار و خاشاک چندی بسوخت .
  بر آن آتش، آن گور بریانش کرد ، از آن پس که بی پوست و بی جانش کرد .
  بخورد و بینداخت ز او استخوان ؛ همین بود دیگ و همین بود خوان.
  لگام از سرِ رخش برداشت ،خوار ؛ گیا دید و بگذاشت در مرغزار .
  یکی نیستان بستر ِخواب ساخت؛ درِ بیم را جایِ ایمن شناخت.
۱۱۷۰ در آن نیستان، بیشۀ شیر بود ، که پیلی نیارستی آن نَی پَسود .
  چو یک پاس بگذشت، درٌنده شیر به سویِ کُنام ِخود آمد، دلیر.
  برِ نَی، یکی پیلتن خفته دید؛ به پیشش، یکی شیر آشفته دید.
  «نخست اسپ را -گفت :باید شکست ؛ چو خواهم، سوارم خود آید به دست».
  سویِ رخشِ رخشان بیامد دمان چو آتش بجوشید رخش آنزمان
۱۱۷۵ دو دست اندر آورد و زد برسرش همان تیز دندان به پشت اندرش
  همی زدش بر خاک، تا خاک پاره کرد ؛ ددی را چنان، خوار و بیچاره کرد .
  چو بیدار شد رستم تیز چنگ ، جهان دید بر شیر تاریک و تنگ ،
  چنین گفت با رخش کای هوشیار ! که گفتت که” با شیر کن کارزار ؟”
  اگر کشته گشتی تو در چنگِ اوی ، مر این گرز و این مغفر کینه جوی ،
۱۱۸۰ چگونه کشیدی به مازندران ، کمند و کمان تیر و گرزِ گران ؟
  سرم گر ز خواِب خوش آگه شدی ، تو را رزم با شیر کوته شدی ».
  چو خورشید برزد سر از تیره کوه ، تهمتن زخوابِ خوش آمد ستوه.
  زیزدان نیکی دِهِش کرد یاد؛ رخ رخش بسترد و زین برنهاد.

واژه ها

۱۱۵۸:پهلو: در معنی پهلوان و دلاور است

نیمروز :نام دیگر سیستان

نیمروز به معنی جنوب است و سیستان بدان روزی بدین نام خوانده شده است که از سرزمینهای جنوبی ایران است.

۱۱۶۱:بور: رخش

۱۱۶۲: یکی رخش را تیز بنمود ران:یعنی رستم رانش را به رخش می فشارد و رخش تندتر می تازد

۱۱۶۴-شیر استعاره آشکار از رستم

۱۱۷۱- پاس: یک هشتم شبانه روز

خوان دوم: یافتن رستم چشمۀ آب را

خوان دوم: یافتن رستم چشمۀ آب را

۱۱۸۴ یکی راه پیش آمدش،ناگزیر؛ همی رفت بایست، بر خیرْخیر.
۱۱۸۵ پی رخش و گویا زبانِ سوار، ز گرما و از تشنگی ، شد فَگار.
  پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست، همی رفت شیدا، به کردارِ مست .
  همی جُست بر چاره بردن رهی ؛ سوی آسمان کرد روی، آنگهی .
  چنین گفت:« کای داورِ دادگر ! همه رنج و سختی تو آری به سر .
  گر ایدون که خشنودی از رنج من ، بدان گیتی، آگنده شد گنجِ من .
۱۱۹۰ بپویم همی؛ تا مگر کردگار دهد شاهْ کاوس را زینهار !
  هم ایرانیان را ،ز چنگالِ دیو ، رهانم، به فرمانِ گیهانْ خدیو.
  گنهکار و افگندگانِ تواند ؛ پرستنده و بندگانِ تواند».
  تنِ پیلوارش چنان تفته شد ، که از تشنگی سست و آشفته شد.
  بیفتاد رستم بر آن گرمْ خاک ، زبان گشته از تشنگی چاکْ چاک .
۱۱۹۵ همان گه، یکی غُرمِ نیکو سُرین بپیمود پیشِ سپهبد زمین .
  از آن رفتنِ غُرمَش اندازه خاست ؛ به دل گفت:«کابشخورِ این کجاست؟
  همانا که بخشایشِ کردگار فراز آمده است،اندر این سخت کار».
  بیفشارد شمشیر بر دستِ راست ؛ به نامِ جهاندار، بر پای خاست .
  بشد بر پیِ غُرم و تیغش به چنگ ؛ گرفته به دست دگر پالهنگ .
۱۲۰۰ به ره بر، یکی چشمۀ آب دید ، که غُرم   سُرووَر   بدانجا رسید .
  تهمتن سویِ آسمان کرد روی ؛ چنین گفت:«کای داورِ راستگوی !
  هر آن کس که از دادگرْ یک خدای بپیچد، ندارد خرد را به جای .
  که این چشمه آبشخورِ میش نیست؛ همان میش با پیلتن، خویش نیست.
  به جایی که تنگ اندر آمد سَخُن، پناهت بجز پاکْ یزدان مکن ».
۱۲۰۵ بر آن غرم بر، آفرین کرد چند، که:«از چرخ گردان مبادت گزند!
  کنام و در و دشت تو سبز باد! مبادا ز تو، بر دلِ یوز، یاد!
  تو را هر که یازد به  تیر و کمان، شکسته کمان باد و تیره گُمان!
  که زنده شد از تو، تنِ پیلتن؛ وگرنه، پراندیشه بود از کفن.
  که در سینۀ اژدهای سِتُرگ، نگنجد، بماند به چنگال گرگ.
۱۲۱۰ شده پاره پاره، کَنان و کَشان؛ ز رستم، به دشمن رسیدی نشان».
  زبانش چو پردخته شد زآفرین، ز رخشِ تگاور جدا کرد زین.
  همه تن بشستش، بدان آبِ پاک؛ به کردارِ خورشید، شد تابناک.
  چو سیراب شد، سازِ نخچیر کرد؛ کمان دید و ترکش پر از تیر کرد.
  بیفگند گوری چو پیِل ژیان؛ جدا کرد از او چرم و پای و میان.
۱۲۱۵ چو خورشید، تیزْ آتشی برفروخت؛ بر آورد از آب و در  آتش بسوخت.
  بپرداخت؛ آنگه به خوردن گرفت؛ به چنگ، استخوانش ستردن گرفت.
  سوی چشمه روشن آمد، به آب؛ چو سیراب شد، کرد آهنگِ خواب.
  تهمتن به رخش سراینده گفت، که:«با کس مکوش و مشو نیز جفت.
  اگر دشمن آید، سوی من بپوی ؛ تو با دیو و شیران، مشو جنگجوی ».
۱۲۲۰ بخورد و برآسود و نگشاد لب ؛ چمان و چران  رخش تا نیم شب.

واژه نامه

۱۱۸۴: برخیرخیر: سرگشته و گول و گیج

۱۱۸۵-فگار: آزرده ، خسته، ریشناک

۱۱۸۶- شیدا: آسیمه، آشفته

۱۱۹۵- غرم: میش کوه

۱۱۹۸- بیفشارد شمشیر بر دست راست:

۱۲۰۰-سُرووَر: شاخ دار

۱۲۰۵تا ۱۲۱۰- آفرین و دعا به جان غرم

۱۲۱۶-۱۲۱۴ خوردن گور- رستم پوست و پای گور را جدا می کند، شکمش را خالی کرده  ود ر آتش می پزد و هنگام خوردن استخوانش را جدا می کند.

خوان سیوم- جنگ رستم با اَژدها

خوان سیوم- جنگ رستم با اَژدها

۱۲۲۱ ز دشت اندر آمد یکی اژدها، کز او پیل هرگز نبودی رها.
  بدان جایگه بودش آرامگاه؛ نکردی،ز بیمش، بر او دیو راه.
  چو آمد، جهانجوی را خفته دید؛ همان رخش چون شیرِ آشفته دید.
  پر اندیشه شد تا:چه آید پدید! که یارَد بدین جایگه آرمید؟
۱۲۲۵ نیارست کردن کس ایدر گذر، ز دیوان و پیلان و شیران نر.
  همان نیز کآمد، نیاید رها ز دندان و از چنگِ نرْ اَژدها.
  بیامد شب تیره، پنهان، ز دشت؛ به رستم گذر کرد و،ز او درگذشت.
  سویِ رخشِ رخشنده بنهاد روی؛ دوان ، اسپ شد سویِ دیهیم جوی.
  (همی کوفت بر خاکْ رویینه سم؛ چو تندر ،خروشید و افشاند دُم.)
۱۲۳۰ تهمتن چو از خواب بیدار شد، سرِ پر خرد پر زِ پیکار شد.
  به گِردِ بیابان همه بنگرید؛ شد آن اَژدهای دُژم ناپدید.
  اَبا رخش، بر خیره پیکار کرد؛ بدان کو سرِ خفته بیدار کرد.
  دگر باره، چون شد به خواب اندرون، ز تاریکی آن اَژدها  شد برون.
  به بالین رستم تگ آورد رخش همی کَنْد خاک و همی کرد پخش.
۱۲۳۵ دگر باره، بیدار شد خفته مرد؛ برآشفت و رخسارگان کرد زرد.
  بیابان، همه سر به سر، بنگرید؛ بجز تیرگیْ  شب، به دیده، ندید.
  بدان مهربانِ رخشِ هشیار گفت،
سرم را همی باز داری  ز خواب؛
که:«تاریکی شب بخواهی نهفت.
به بیداریِ من ، گرفتی شتاب.
  گر این بار سازی چنین  رستخیز، سرت را ببرٌم ، به شمشیرِ تیز.
۱۲۴۰ پیاده، شوم  سویِ مازندران ؛ کشم خِشت و گوپال و گرزِ گران».
  سوم ره ، به خواب  اندر آمد  سرش؛ ز بر گستوان کرده زیر و برش.
  بغرٌید آن اَژدهایِ دُژم؛ همی آتش افروخت، گفتی، به دَم.
  چراگاه بگذاشت رخشِ روان؛ نیارَست رفتن برِ پهلوان .
  دلش ز آن شگفتی به دو نیم بود؛ که از رستَمَش جان پر از بیم بود؛
۱۲۴۵ هم از بهرِ رستم دلش نارمید؛ چو بادِ دمان پیش رستم دوید.
  خروشید و جوشید و بَرکند خاک؛ ز نعلش ، زمین شد همه چاک چاک.
  چو بیدار شد رستم از خوابِ خُوَش، بر آشفت  با بارۀ دستْ کش.
  چنان ساخت روشن جهان آفرین، که پنهان نکرد اژدها را زمین.
  در آن تیرگی ، رستم او را بدید؛ سبک،تیِغ تیز از میان برکشید.
۱۲۵۰ بغرٌید، بر سانِ ابرِ بهار؛ زمین کرد پر آتشِ کارزار.
  بدان اژدها گفت:«بر گوی نام؛ کز این پس، نبینی تو گیتی به کام.
  نشاید که بی نام ، بر دستِ من، روانت بر آید ز تاریکْ تن».
  چنین  گفت دُژخیم نر اژدها، که :«از چنگ ِ من کس نیابد رها.
  صد اندر صد،این دشت جایِ من است؛ بلند آسمانش هوایِ من است.
۱۲۵۵ نیارد، به سر بر، پریدن عقاب؛ ستاره نبیند زمینش، به خواب».
  بگفت ابن و پس گفت:«نامِ تو چیست؟ که زاینده را بر تو باید گریست».
  چنین داد پاسخ که من رستمم؛ ز دستان و از سام و از نیرمم».
  برآویخت  با او ،به جنگ اژدها؛ نیامد، به فرجام ، هم ز او رها.
  چو زور و تنِ اژدها دید رخش، کز آن سان بر آویخت با تاجبخش،
۱۲۶۰ بمالید گوش؛ اندر آمد شگفت؛ بکَنْد اَژدها را، به دندان ، دو کِفت.
  بدرٌید کفتش، به دندان ، چو شیر؛ بر او خیره شد پهلوان ِ دلیر.
  بزد تیغ و انداخت  از تن سرش؛ فرو ریخت ، چون رود، زهر از برش،
  زمین شد ، به زیر ِ تنش، ناپدید؛ بکی چشمۀ خون از او بر دمید.
  چو رستم بدان اژدهای دُژم نگه کرد، برزد یکی تیزدَم.
۱۲۶۵ بیابان همه زیر او دید، پاک؛ روان خون و زهر از برِ تیره خاک.
  بترسید و زان در شگفتی بماند؛ فراوان ، همی نامِ یزدان بخواند.
  به آب اندر آمد ، سر و تن بشست؛ جهان جز به زور ِ جهانبان نجست.
  به یزدان چنین گفت:«کای دادگر! تو دادی مرا توش و هوش و هنر؛
  که پیشم چه شیر و چه دیو و چه پیل ؛ بیابان بی آب و دریای نیل.
۱۲۷۰ چو خشم آورم، پیش چشمم یکی است؛ بد اندیش بسیار و گر اندکی است».
 

واژه نامه

۱۲۳۶- نهفت: بی اثر کردن و از کارآیی باز داشتن

۱۲۴۰- خشت: نیزه ای خرد

۱۲۴۷-دست کش:  در معنی اسب نژاده  و با نام و نشان است و فراوان در شاهنامه به کار برده شده است

۱۲۴۸-روشن جهان آفرین- روشن ویژگی جهان آفرین. این ویژگی برای خداوند شاید یادگاری است  از باور شناسی مهری در فرهنگ ایران

خوان چهارم:کشتن رستم زنِ جادو را

خوان چهارم:کشتن رستم زنِ جادو را

۱۲۷۱ چو از آفرین گشت پرداخته، بیاورد،گُلْ رخش را ، ساخته.
  نشست از برِ زین و ره برگرفت؛ رهِ منزلِ جادو اندر گرفت.
  همی راند، پویان، به راهِ دراز؛ چو خورشید تابان بگشت از فراز،
  درخت و گیا دید و آبِ روان؛ چنانچون بُوَد جای مردِ جوان.
۱۲۷۵ چو چشمِ تذروان، یکی چشمه دید؛ یکی جامِ زرٌین؛ بدو در، نبید.
  یکی  مرغِ بریان و نان از بَرَش؛ نمکدان و ریچار گرد اندرش.
  خور جادوان بُد، چو رستم رسید، از آوازِ او ، زود شد ناپدبد.
  فرود آمد از اسپ و زین برگرفت؛ به مرغ و به نان اندر آمد، شگفت.
  نشست از برِ  چشمه فرخنده پی؛ یکی جامِ زر یافت پر کرده می.
۱۲۸۰ اَبا می، یکی نغز تنبور بود؛ بیابان چنان خانۀ سور بود.
  تهمتن مر آن را به بر در گرفت؛ بزد رود و گفتارها برگرفت،
  که:«آواره و بَدنشان رستم است؛ که از روزِ شادیش، بهره کم است.
  همه جایِ جنگ است میدان ِ اوی؛ بیابان و کوه است بستانِ اوی.
  همه رَزم با شیر و با اَژدها؛ ز دیو و بیابان نیاید رها.
۱۲۸۵ می و جام و بویاگل و میگسار، نکرده است بخشش ورا کردگار.
  همیشه به جنگِ نهنگ اندر است؛ وگر با پلنگان به جنگ اندر است».
  به گوشِ زنِ جادو آمد سرود؛ همان چامۀ رستم و زخمِ رود.
  بیاراست خود را بسانِ بهار، و گر چند زیبا نبودش نگار.
  برِ رستم آمد، پر از رنگ و بوی؛ بپرسید و بنشست در پیش ِ اوی.
۱۲۹۰ تهمتن به یزدان نیایش گرفت؛ بر او آفرین و ستایش گرفت؛
  که  در دشتِ مازندران یافت خوان؛ می و جام ، با میگسارِ جوان.
  ندانست کو جادویِ ریمن است؛ نهفته به رنگ اندر  آهرمن است.
  یکی جام باده به کف بر نهاد؛ ز یزدانِ نیکی دِهِش کرد یاد.
  چو آواز داد از خداوندِ مهر، دگرگونه تر گشت جادو به چهر.
۱۲۹۵ روانش گمانِ نیایش نداشت، زبانش توان ستایش نداشت.
  سیه گشت،چون نامِ یزدان شنید؛ تهمتن چون سبک در او بنگرید،
  بینداخت از باد خَمٌ کمند؛ سر جادو آورد ناگه به بند.
  بپرسید و گفتش:«چه چیزی؟ بگوی؛ بدان گونه کِت هست، بنمای روی».
  یکی گَنده پیری شد، اندر کمند، پر از رنگ و نیرنگ و بند و گزند.
۱۳۰۰ به خنجر، میانش به دو نیم کرد؛ دلِ جادوان را پر از بیم کرد.
واژه نامه
۱۲۷۶-ریچار: میوۀ پخته و پرورده- مربا
۱۲۸۲- آواره:گمشده، پریشان، در به در
          بد نشان:درمانده و تیره روز
۱۲۸۷- چامه:چکامه، سروده ای که آن را به آواز  و دمساز با ساز خوانده اند- در شاهنامه همواره چامه به این معنی به کار رفته است . اما اندک اندک چامه و چکامه در معنی سخن در پیوسته و شعر به کار رفته است.
     زخم: کوبه ای که بر سیم ساز می نوازند
۱۲۸۸- نگار : رخسار
 
۱۲۹۲-آهرمن: اهریمن
۱۲۹۴- خداوند مهر: نشان از آیین مهری بودن رستم دارد
۱۲۹۹-گنده: بدبو ،گندیده
۱۲۹۴-جادو: جادوگر

خوان پنجم : گرفتار شدن اولاد به دست رستم

خوان پنجم : گرفتار شدن اولاد به دست رستم

۱۳۰۱ وز آنجا ، سویِ راه بنهاد روی، چنانچون بُوَد مردم راهجوی.
   همی رفت،پویان؛به جایی رسید که اندر جهان ، روشنایی ندید .
  شب تیره، چون روی زنگی، سیاه؛ ستاره نه پیدا، نه خورشید و ماه.
  تو خورشید گفتی به بند  اندر است؛ ستاره به خمٌ کمند اندر است.
۱۳۰۵ عنان رخش را داد و بنهاد روی؛ نه افراز دید، از سیاهی، نه جوی؛
  وز آنجا، سویِ روشنایی رسید؛ زمین پرنیان دید یکسر ، ز خوید.
  جهانی ز پیری، شده نوجوان؛ همه سبزه و آبهای روان.
  همه، بر برش، جامه چون آب بود؛ نیازش به آسایش و خواب بود.
  برون کرد بَبرِ بیان از برش؛ به خُوی غرقه گشته سر و مغفرش.
۱۳۱۰ بگسترد هر دو برِ آفتاب؛ به خواب و به آسایش آمد شتاب.
  لگام از سرِ رخش برداشت،خوار؛ رها کرد بر خوید، در کشتزار.
  بپوشید،چون خشک شد،خُود و بَبر؛ گیا را بگسترد، در زیرِ گَبر.
  چو در سبزه دید اسپ را دَشتْوان، گشاده زبان شد سوی وی، دوان.
  سویِ رستم و رخش بنهاد روی؛ یکی چوب زد، گرم ، بر پایِ اوی.
۱۳۱۵ چو از خواب بیدار شد پیلتن، بدو دشتوان گفت:«کای اهرمن!
  چرا اسب در خوید بگذاشتی؟ برِ رنجِ نابرده برداشتی؟»
  ز گفتار او تیز شد مردِ هوش؛ بجست و گرفتش یکایک دو گوش.
  بیفشرد و برکند هر دو ز بُن ؛ نگفت از بد و نیک با او سَخُن .
  سبک، دشتوان گوشها برگرفت ، غریوان و ز او مانده اندر شگفت.
۱۳۲۰ یکی نامجوی دلیر و جوان ، که اُولاد بُد نام آن پهلوان ،
  شد این دشتوان پیِش او با خروش، گرفته پر از خون، به دستش دو گوش.
  بدو گفت:« مردی چو دیوی سیاه ، پلنگینه جوشن؛ از آهن کلاه ،
  همه دشت، سرتاسر، آهِرمن است؛  وگر اَژدها خفته در جوشن است .
  برفتم که اسپش برانم ز کِشت؛ مرا خود به آب و به گندم نهِشت.
۱۳۲۵ مرا دید؛ برجست و یافه نگفت؛ دو گوشم بکند و هم آنجا بخفت».
  همی گشت اُولاد در مرغزار، ابا نامداران، زِ بهرِ شکار.
  چو از دشتوان آن شگفتی شنید، به نخچیرگه در، پی شیر دید،
  عنان را بتابید، با سرکشان؛ بدان سو که بود از تهمتن نشان.
  چو آمد به تنگ اندرون جنگجوی، تهمتن سویِ رخش بنهاد روی.
۱۳۳۰ نشست از برِ رخش و رخشنده تیغ، کشید و بیامد چو غرٌنده میغ.
  بدو گفت اُولاد:«نام تو چیست؟ چه مردی و شاه و پناهِ تو کیست؟
  نبایست کردن، بر این ره گذر، سویِ نرٌه شیرانِ پرخاشخر».
  چنین گفت  رستم که :«نامِ من ابْر؛ اگر ابر پوشد گهِ رزم گبر،
  همه نیزه و تیغ بار آورد؛ سران را سر اندر کنار آورد.
۱۳۳۵ به گوشِ تو گر نامِ من بگذرد، همان گه، روان در تنت بفسرد.
  نیامد به گوشت ، به هیچ انجمن، کمند و کمانِ گَوِ پیلتن؟
  هر آن مام کو چون تو زاید پسر، کفْن دوز خوانیمش ار  مویه گر.
  تو، با این سپه، پیشِ من رانده ای؛ همه گَوْز بر گنبد افشانده ای».
  نهنگِ بلا بر کشید از نیام؛ بیاویخت، از پیشِ زین، خَمٌ خام.
۱۳۴۰ به یک زخم، دو دو سرافگند خوار؛ همی یافت از تن، به یک تن، چهار.
  چو شیر اندر آمد میاِن بره؛ همه رزمگه شد، ز کُشته، خَره.
  در و دشت شد پر ز گَردِ سوار؛ پراگنده گشتند در کوه و غار.
  همی گشت رستم، چو پیل دُژم، کمندی به بازو درون، شصت خَم.
  به اُولاد چون رخش نزدیک شد، به کردارِ شب، روز تاریک شد.
۱۳۴۵ بیفگند رستم کمندِ دراز؛ به خم، اندر آمد سرِ سرفراز.
  از اسپ اندر آورد  و دستش ببست؛ به پیش  اندر افگندش و برنشست.
  بدو گفت:«اگر راست گویی سَخُن، ز کژٌی نه سر یابم از تو نه بُن،
  نمایی مرا جای دیوِ سپید، همان جای کولادِ غندی و بید،
  به جایی که بسته است کاوسْ کی، کسی کاین بدی را فگنده ست پَی،
۱۳۵۰ نمایٌی و پیدا کنی راستی، نیاری به کار اندرون کاستی،
  من آن پادشاهی، به گرز گران، بگردانم از شاهِ مازندران؛
  تو باشی بر این بوم و بر شهریار، گر ایدون که کژٌی نیاری به کار».
  بدو گفت اولاد :«دل را ز خشم، بپرداز و یکباره بگشای چشم.
  سرِ من مبُر، تا به چیره زبان، بیابی ز من هر چه خواهی نشان.
۱۳۵۵ تو را خانه و جایِ دیوِ سپید، نمایم، همان هر چه داری امید.
  از ایدر، به نزدیک ِ کاوسْ کی، صد افگنده بخشنده فرسنگ پی؛
  وز آنجا، سویِ دیو فرسنگْ صد، بیاید یکی راهِ دشخوار و بد.
  میان دو کوه اندرون،هولْ جای؛ نپرٌد، بر آن تیغ ، پرٌان همای.
  ز دیوانِ جنگی، ده و دو هزار، به شب، پاسبانند بر چاهسار.
۱۳۶۰ چو کولادِ غندی سپهدارِ اوی؛ چو بید و چو سنجه نگهدارِ اوی.
  یکی کوه یابی مر او را به تن؛ بر و یال و کتفش بُوَد ده رسن.
  تو را، با چنین یال و شاخ و عِنان، گرازیدن گرز و تیغ و سِنان،
  بدین رزم سازی و این کارْکرد، نه خوب است با دیو پیکار کرد.
  از آن بگذری،سنگلاخ است و دشت، که آهو بر آن ره نیارد گذشت.
۱۳۶۵ کَنارنگ دیوی نگهبانِ اوی؛ همه نرٌه دیوان به فرمان اوی؛
  چو زو بگذری،آب و رود است پیش؛ که پهنای او بر دو فرسنگ بیش؛
  وز آن روی، بُز گوش با نرمْ پای ، به فرسنگ سیصد کشیده به جای.
  ز بز گوش تا شاه مازندران، رهی زشت و فرسنگهای گران.
  پراگنده در پادشاهی سوار، همانا، فزون است ششصد هزار.
۱۳۷۰ چنان لشکری با سلیح و دِرَم؛ نبینی یکی را از ایشان دُژم.
  زپیلانِ جنگی  هزار و دویست؛ کز ایشان، به شهر اندرون، جای نیست.
  تنی تو، به تنها؛وگر زآهنی، بسایی، به سوهانِ آهِرمنی».
  بخندید رستم ، زگفتار اوی؛ بدو گفت:«اگر با منی راهجوی،
  ببینی کز این یک تنِ پیلتن، چه آید بدان نامدار انجمن!
۱۳۷۵ به نیرویِ یزدانِ پیروزگر، به بخت و به شمشیر و تیر و هنر،
  چو بینندپای و پَر و یالِ من، به یال اندرون زخمِ گوپال من،
  بدرٌد پی و پوستشان، از نهیب؛ عنانها ندانند باز از رِکیب.
  بدان سو کجا هست کاوسْ شاه ، کنون پای بردار و بنمای راه».
  نیاسود تیره شب و پاکْ روز؛ همی راند تا پیشِ کوه اسپروز؛
۱۳۸۰ بدانجا که کاوس لشکر کشید؛ ز دیو ز جادو، بدو بَد رسید.
  چو یک نیمه بگذشت از تیره شب، خروش آمد از دشت و بانگِ جلب.
  به مازندران ، آتش افروختند؛ به هر جای، شمعی همی سوختند.
  تهمتن به اولاد گفت:«آن کجاست، که آتش بر آمد ز چپٌ و ز راست؟»
  «درِ شهرِ مازندران است- گفت: که از شب دو بهره نیارند خفت.
۱۳۸۵ بدان جایگه باشد ارژنگ دیو، که هزمان بر آید خروش و غریو».
  بپیچید اُولاد را بر درخت؛ به خمٌ کمندش، در آویخت سخت.
  بخفت آن زمان رستم جنگجوی؛ چو خورشید تابنده بنمود روی،
  به زین اندر افگند گرزِ نیا؛ همی رفت، با دل پر از کیمیا.

واژه ها و شرح برخی بیت ها

بیت ۱۳۰۳و۱۳۰۴:شب آنچنان تاریک است و بی ستاره و امید دمیدن خورشید در آن نمی رود که گویی خورشید را در بند و ستاره را در خم کمند در افکنده اند

۱۳۰۵- افراز:فراز

لخت دوم بیت ۱۳۰۵:جوی با کنایه ایما، زمین پست در بابر افراز که زمین پشته و بلند است. آب همواره در پستی و شیب روان است

۱۳۰۶-خوید:سبزه و علف تازه سر برآورده. (واو معدول)بر وزن بید

۱۳۰۷-جهان پیری پنداشته شده ، که به ناگاه نوجوان گردیده است.

۱۳۰۹-خوی:عرق

۱۳۱۲-گبر: خفتان

۱۳۱۳- دشتوان: دشتبان

۱۳۱۴- گرم: سخت و محکم

۱۳۱۹- غریوان: فریاد کشان

۱۳۲۵-مرا دید از جای برجست و هیچ سخنی بیهوده بر زبان نراند و دشنامی نگفت؛ تنها دو گوش مرا برکند و دیگر باره بر جای خفت.

این بیت زبانزد است: گوشتو می برم میگذارم کف دستت»

۱۳۳۰- میغ:ابز

۱۳۳۲: پرخاشخر:جنگاور و پرخاشجوی

۱۳۳۸-گَوز:گردو

۱۳۳۸- گَوز بر گنبد افشاندن:انجام کار بیهوده و بی سرانجام -گردو در آسمان نخواهد ماند فرو خواهد غلتید

۱۳۶۱-رسن:واحد اندازه گیری

خوان ششم:جنگ رستم و ارژنگ دیو

خوان ششم:جنگ رستم و ارژنگ دیو

۱۳۸۹ یکی مغفری خسروی بر سرش؛ خُوَی آلود ببرِ بیان در برش.
۱۳۹۰ به ارژنگِ سالار بنهاد روی ؛ چو آمد برِ لشکر نامجوی،
  یکی نعره زد، در میان گروه؛ تو گفتی برآشفت دریا و کوه.
  برون آمد از خیمه ارژنگِ دیو، چو آمد به گوش اندرش آن غریو.
  چو رستم بدیدش،برانگیخت اسپ؛ بدو تاخت، مانندِ آذر گشسب.
  گرفتش گریبان و یالْ آن دلیر؛ سر از تن بکَنْدش، به کردارِ شیر.
۱۳۹۵ پر از خون سر دیو کنده ز تن بینداخت ز آن سو که بود انجمن
  چو دیوان بدیدند گوپالِ اوی، بدرٌیدشان دل ز چنگالِ اوی.
  نکردند یاد از بر و بوم و رُست؛ پدر، بر پسر بر، همی راه جُست.
  برآهیخت شمشیرِ کین پیلتن؛ بپرداخت یک بهره ز آن انجمن.
  چو برگشت پیروز و لشکر فروز، بیامد دمان تا به کوهْ اسپروز.
۱۴۰۰ ز اُولاد، بگشاد خَمٌ کمند؛ نشستند زیرِ درختی بلند.
  تهمتن ز اولاد پرسید راه، به شهری کجا بود کاوس شاه .
  چو بشنید از او، تیز بنهاد روی؛ پیاده، دوان، پیش او راهجوی .
  چو آمد به شهر اندرون تاجبخش، خروشی بر آورد چون رعد رخش.
  به ایرانیان گفت، پس شهریار ، که:«بر ما سر آمد بدِ روزگار.
۱۴۰۵ خروشیدنِ رخشم آمد به گوش؛ روان و دلم، تازه شد ز این خروش ».
  چو نزدیکِ کاوس شد پیلتن، همه نامداران شدند انجمن.
  فراوان غریوید و بردش نماز؛ بپرسیدش از رنجهایِ دراز،
  گرفتش در آغوش کاوس شاه؛ ز زالش بپرسید و از رنجِ راه.
  بدو گفت:« پنهان از این جادوان، همی رخش را کرد باید روان.
۱۴۱۰ گر آید به دیو ِسپید آگهی ، کز ارژنگ کردی تو گیتی تهی،
  همه رنجهایِ تو بی بر شود؛ ز دیوان، جهان پر ز لشکر شود.
  تو، اکنون، رهِ خانه دیو گیر؛ به رنج اندر آور تن و تیغ و تیر.
  مگر یار باشدت یزدانِ پاک! سرِ جادوان اندر آری به خاک!
  گذر بایدت کرد از هفت کوه؛ ز دیوان، به هر جای، بینی گروه.
۱۴۱۵ یکی غار پیش آیدت هولناک، چنانچون شنیدم تلی بی مَغاک.
  گذرگاه پر نرٌه دیوانِ جنگ؛ همه، رزم را، ساخته چون پلنگ.
  به غار اندرون، جایِ دیو ِسپید؛ کز اوی است لشکر به  بیم و امید.
  توانی مگر کردن او را تباه! که اوی است سالارِ جنگیْ سپاه.
  مرا و تو را بیم از اوی است و بس؛ چو او کشته شد، نیست بیمی ز کس؛
۱۴۲۰ که او کرد ما را چنین بی بها ؛ بدانست کز این بَد نیابم رها.
  ببست و بخَست این سپاهِ مرا؛ سیه کرد خورشید و ماهِ مرا.
  سپه را، ز غم، چشمها تیره شد؛ مرا دیده، از تیرگی، خیره شد.
  پزشکان به درمانْش کردند امید، به خون و دل و مغزِ دیوِ سپید.
  چنین گفت فرزانه مردِ پزشک، که:” چون خون او را بسانِ سرشک،
۱۴۲۵ چکانی سه قطره به چشم اندرون، شود تیرگی پاک با خون برون”»
  گوِ پیلتن رزم را ساز کرد؛ از آن جایگه، رفتن آغاز کرد.
  به ایرانیان گفت:« بیدار بید؛ که من کردم آهنگِ دیوِ سپید.
  یکی دیوِ جنگی و چاره گر است؛ فراوان، به گِرد اندرش، لشکر است.
  گر ایدون که پشتِ من آرَد بخم ، شما دیر مانید خوار و دُژم؛
۱۴۳۰ وگر یار باشد خداوندِ هور، دهد مر مرا اخترِ نیک زور،
  همه بوم را باز یابید و  بخت؛ به بار آید آن خسروانی درخت ؛

واژه نامه

آذر گشسب: یکی از سه آتش سپند و مینو بوده است و آتش جنگاوران .

رستم در تیز تازی و شور و شتاب با تشبیهی آشکار به این آتش مانند شده است.

۱۳۹۷- رُست: خاک سرزمین

بر و بوم و رُست: آمیغی(ترکیب) که نشان دهنده میهن است

۱۳۹۸- بپرداخت: پیراستن – از میان بردن

۱۴۰۲- راهجوی- اولاد

۱۴۰۷- غریویدن: خروشیدن

۱۴۱۲- به رنج اندر آورد تن و تیغ و تیز: آرایه هم آوایی

۱۴۱۳- سر جادوان:سر جادوگران ، دیو سپید

۱۴۱۵-تل بی مغاک:تلی است که هیچ گودال و شکاف و دره ای در آن نیست.

۱۴۱۷-به بیم و امید کسی بودن-بر آن کس بنیاد نهادن و او را سالار و پشتیبان خویش دانستن

۱۴۲۱-خورشید و ماه: استعاره از چشمان کاوس

۱۴۲۴- فرزانه بسیار دان

سرشک: قطره – چکه

۱۴۲۷-بید- بُوید

۱۴۳۱-درخت: دودمان شاهی

خوان هفتم : کشتن رستم دیوِ سپید را

خوان هفتم : کشتن رستم دیوِ سپید را

۱۴۳۲ وز آن جایگه، تنگ بسته کمر، بیامد پر از کینه و جنگْ سر.
  چو رخش اندر آمد بدان هفت کوه، بدان نرٌه دیوانِ گشته گروه،
  به نزدیکی آن غار و آن چَه رسید، به گِرد اندرش، لشکرِ دیو دید.
۱۴۳۵ به اُولاد گفت :«آنچه پرسیدمت، همه بر رهِ راستی دیدمت.
  کنون،چون گهِ کینه آمد فراز، مرا راه بنمای و بگشای راز».
  بدو گفت اُولاد:«چون آفتاب، شود گرم، دیو اندر آید به خواب.
  بر ایشان، تو پیروز گردی، به جنگ؛ تو را، یک زمان، کرد باید درنگ.
  ز دیوان نبینی نشسته یکی؛ جز از جاودان، پاسبان اندکی.
۱۴۴۰ بدان گه تو پیروز گردی مگر، اگر یار باشدْت پیروز گر!»
  نکرد ایچ رستم به رفتن شتاب؛ بدان تا برآمد بلند آفتاب.
  سراپای اُولاد بر هم ببست، به خَمٌ کمند؛ آنگهی برنشست؛
  بر آهیخت جنگی نهنگ از نیام؛  بغرٌید، چون رعد و برگفت نام.
  میانِ سپاه اندر آمد، چو گَرد؛ سر از تن ، به خنجر، همی دور کرد.
۱۴۴۵ ناِستاد پیش او در، به جنگ؛ نجستند با او کسی نام و ننگ؛
  وز آن جایگه، پیشِ دیوِ سپید، بیامد دلی پر زبیم و امید.
  به کردارِ دوزخ یکی چاه دید؛ تنِ دیو از آن تیرگی، ناپدید.
  زمانی همی بود، در چنگْ تیغ؛ نبُد جایِ دیدار و جایِ گُریغ.
  چو دیده بمالید و مژگان بشست، در آن چاهِ تاریک، لختی بجُست.
۱۴۵۰ به تاریکی اندر، یکی کوه دید؛ سراسر شده چاه از او ناپدید.
  به رنگِ شَبَه روی و چون شیرْ موی؛ جهان پر زپهنا و بالایِ اوی.
  سویِ رستم آمد، چو کوهی سیاه؛ از آهنْش، ساعد؛ وز آهن، کلاه.
  از او شد دلِ پیلتن پر نِهیب؛ بترسید؛ کآمد به تنگی نشیب.
  برآشفته بر سانِ پیلِ ژیان، یکی تیغِ تیزش بزد بر میان.
۱۴۵۵ ز نیروی، رستم ز بالای، اوی، بینداخت یک ران و یک پای، اوی.
  بریده، برآویخت با او به هم ، چو پیلِ سرافراز و شیرِ دُژم.
  همی پوست کَنْد این از آن، آن از این؛ همی گِل شد از خون سراسر زمین
  به دل گفت رستم که:«امروز جان، نخواهم همی بُرْد از این بد گمان».
  هم ایدون به دل گفت دیوِ سپید، که:«از جانِ شیرین، شدم ناامید.
۱۴۶۰ گر ایدون که از چنگِ این اَژدها، بریده پی و پوست، یابم رها،
  نه مهتر نه کهتر، به مازندران، بمانم به جای از کران تا کران».
  بزد دست و برداشتش نرٌه شیر؛ به گردن برآورْد و افگنْد زیر.
  فرو برد خنجر؛ دلش بر درید؛ جگرْش از تنِ تیره بیرون کشید.
  همه غار، یکسر، تنِ کشته بود؛ جهان همچو دریایِ خون گشته بود.
۱۴۶۵ بیامد؛ ز اُولاد بگشاد بند؛ به فتراک؛ بربست یازانْ کمند
  به اولاد داد آن فسرده جگر؛ سویِ شاهْ کاوس، بنهاد سر.
  بدو گفت اُولاد:« کای نرٌه شیر! جهان را، به تیغ، آوریدی به زیر.
  به شاهی، نویدِ تو دارد تنم، چو زیر کمند تو شد گردنم.
  به چیزی که دادی دلم را امید، همی باز خواهد امیدم نوید.
۱۴۷۰ به پیمان شکستن، نه اندر خوری؛ که شیرِ ژیان و بلند اختری».
  بدو گفت رستم که:«مازندران، سپارم تو را، از کران تا کران.
  یکی کار پیش است و رنج دراز؛ که هم با نشیب است و هم با فراز:
  همی شاهِ مازندران را ز گاه بباید ربودن، فگندن به چاه.
  سرِ دیو و جادو، هزاران هزار، بیفگند باید به خنجر، ز بار.
۱۴۷۵ از آن پس، مگر خاک را بسپرم، وگرنه ز پیمانِ تو نگذرم».
  رسید آنگهی نزدِ کاوسْ کی، گَوِ گیتی افروزِ فرخنده پی.
  چنین گفت:«کای شاهِ دانش پذیر! به مرگِ بد اندیش، رامش پذیر!
  دریدم جگرگاهِ دیوِ سپید؛ ندارد بدو شاه، از این پس، امید.
  ز پهلوش، بیرون کشیدم جگر؛ چه فرمان دهد شاهِ پیروزگر؟»
۱۴۸۰ بر او آفرین کرد فرخنده شاه، که:« بی تو، مبادا نگین و کلاه!
  بر آن مام کو چون تو فرزند زاد، نشاید جز از آفرین کرد یاد.
  مرا بخت از این هر دو فرٌختر است، که پیلِ هزبرافکنم کهتر است».
  به چشمش چو اندر کشیدند خون، شد آن تیرگی از دو دیده ش برون.
  نهادند زیر اندرش تخت عاج ؛ بیاویختند، از برِ عاج، تاج.
۱۴۸۵ نشست از برِ تختِ مازندران، اَبا رستم و نامور مهتران؛
  چو توس و فریبرز و گودرز و گیو؛ چو رُهٌام و گرگین و بهرامِ نیو.
  بر این گونه، یک هفته،با رود و می همی رامش آراست کاوسْ کی.
  به هشتم، نشستند بر زین همه: جهانجوی و گردنکشان و رمه.
  همه برکشیدند گرزِ گران، پراگنده در شهر مازندران.
۱۴۹۰ برفتند یکسر به فرمانِ کی، چو آتش که برخیزد از خشکْ نَی.
  ز شمشیرِ تیز، آتش افروختند؛ همه شهر، یکسر، همی سوختند.
  به لشکر چنین گفت کاوسْ شاه، که:«اکنون، مکافاتِ کرده گناه،
  چنانچون سَزا بُد، بدیشان رسید؛ ز کشتن همی، دست باید کشید.
  بباید یکی مردِ باهوش و سنگ، کجا باز داند شتاب از درنگ؛
۱۴۹۵ شود نزدِ سالارِ مازندران؛ کند دلْش بیدار و مغزش گران».
  بدان رای، خشنود شد پورِ زال، بزرگان که بودند با او همال:
  فرستادنِ نامه نزدیکِ اوی؛ برافروختن جانِ تاریکِ اوی.

 

واژه نامه
۱۴۳۴:چَه: چاه
۱۴۷۵: سپردن خاک
۱۴۴۹:گریغ: گریز
۱۴۷۵:سپردن خاک: کنایه ایما از مردن و در دل خاک آرمیدن
۱۴۸۶:فریبرز: این بیت نشان می دهد فریبرز پسر کاووس همراه شاه اسیر دیوان مازندران بوده است.
۱۴۹۴: گرانمایه با وقار
۱۴۹۵: گرانی مغز:خردمندی و دانایی-وارون سبک مغزی

 

همچنین علاوه بر اشعار فوق برای دسترسی به بخش “پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران” در شاهانامه شما میتوانید به گنجور مراجعه کنید

کتاب صوتی هفت خوان رستم

کتاب صوتی هفت خوان

هفت خوان رستم
نویسنده: نسرین سید ابوالقاسم
تهیه کننده و کارگردان: حمیدرضا رحیمیان
تنظیم و کننده و گوینده: یاسر فرزان
راوی: شهربانو اورنگیان

  رفتن به کتاب صوتی

انیمیشن هفت خوان رستم

 

کارتون کودکانه ی هفت خوان رستم

 

دانلود فایل پاورپوینت و pdf هفت خان رستم

هفت خان رستم⇑ نمونه اسلایدی از این محتوا ⇑

دانلود فایل ppt

دانلود فایل pdf

دانلود کتاب هفت خان رستم

هفت خوان رستم

 کتابچه هفت خان رستم

 

مطلب پیشنهادی

آموزش کلمات هم خانواده

“به نام مهربان ترین” تعریف کلمات هم خانواده به کلمه‌هایی می‌گویند که از یک ریشه …

۵ نظرات

  1. چند وقته دارم دنبال مطلب درباره هف خوان میگشتم. واقعا جامع ترینش رو اینجا دیدم. دمت گرم

  2. از بابت اینکه مطالب خیلی خوب و با کیفیت تولید می کنید از شما سپاسگزاریم.

  3. عالی بود ولی قالب رو از کجا گرفتید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *